دوباره برگشتم

آخییییییییییییییییییی….. بالاخره تموم شد، به خدا مردیم از بس درس خوندیم، آخه برای چی؟ برای کی؟ ولی چه میشه کرد، بعضی وقتا آدم خر میشه دیگه، وگرنه همون پارسال که بعد از 5ماه خوندن هیچ غلطی نکردم باید بی خیالش می‌شدم و خودمو از این بیشتر علاف نمی‌کردم، اما خر شدیم و یه دفه به سرمون زد که بشینیم دوباره بخونیم، البته این بار خر شدنمون دوزش خیلی کمتر از پارسال بود، آخه سه هفته بیشتر نخوندم، ولی همین سه هفته هم حسابی جَمام* شدیم، همینم از سرش زیاد بود، آخه خدایی اینم شد رشته که ما انتخاب کردیم؟؟ همش سالی 30 نفر می‌خواد، خب منه بیچاره هر روز صب بشینم ترشی با چای‌شیرینم بخورم عمراً بتونم قبول شم!! مگر اینکه فیض روح‌القُدُس مدد فرمایند و اینجانب را به درجات بالاتر رهنمون شوند. البته اگه فیض ایشون و تلاشهای شبانه روزی خودمون هم کاری از پیش نبرن خیلی مهم نیست، فدای سرم! ما که همینجوریشم کلی خودمونو تحویل میگیریم، دیگه ارشد می‌خوایم چیکار؟؟ به خدا!!!!
خلاصه غرض از مزاحمت اینکه دیگه خیالمون بابت درس و مشق راحت شده و دوباره برگشتیم، این مدتی که نبودم ظاهراً خیلی خبرا بوده، از فضانورد شدن یه مشت مارموری* تا حوادث و حاشیه‌های روز 22بهمن، از خوشه‌های آبستن خشم تا قصد قربت در مسجد به نیت سالروز پیرزوی پرشکوه انقلاب!! خلاصه چه خبرا بوده ما نبودیم!! ایشالا از خجالت همشون در بیایم، یه وقتی بعضیا فک نکنن دچار یأس فلسفی شدیم و از این چیزا ها!! عمراً!! ما تا مشت محکمی بر دهن ایادی استبداد نکوبیم آروممون نخواهد گرفت، فقط خواستم همه در جریان باشن.

* کوفته، خسته.
* از انواع و اقسام حشرات تا حیوانات کوچک از قبل موش و مار و بقیه.

پ.ن.1: مثلاً کنکور دادیم ها!! دریغ از یه دونه ساندیس!! البته خداییش حق هم دارن، سی ساله دارن ساندیس میدن آخرشم داوطلبین محترم بعد از اینکه قبول میشن به جای اینکه پاکت ساندیسو بندازن تو سطل زباله میرن هر چی سطل زباله دم دستشونه آتیش میزنن!! خب منم باشم سر عقل میام دیگه! میرم ساندیسو به کسی میدم که به دردم بخوره لااقل!!
پ.ن.2: یارو که قبل از شروع امتحان قرآن می‌خوند سورۀ حمدو به سبک راجر واترز تلاوت کرد! صد رحمت به محسن نامجو!! 30% معلوماتمون پرید!!
پ.ن.3: گوینده محترم سالن هم انگار که هویج قورت داده بود، نهایت استعدادشو به کار گرفت که داوطلبین محترم برای شادی روح بعضیا و سلامتی بعضیای دیگه صلوات بفرستن ولی اگه شما از دیوار چیزی شنیدین ما هم از داوطلبین محترم صلوات شنیدیم! البته یه صداهای گنگ و نامفهومی از دوردست‌ها میومد، ولی ما که نفهمیدیم چی گفتن! لابد صلوات بوده دیگه.

برچسب‌ها:

5 پاسخ به “دوباره برگشتم”

  1. sara می‌گوید:

    روژیار٬ امیدوارم اینو ببینی.
    آدرس جدیدمو برات گذاشتم.
    کاش یه بلاگ تازه ساخته باشی..

  2. سمانه می‌گوید:

    منم پارسال اين زجر رو كشيدم اما الان مي فهمم كه اشتباه كردم
    ارشد خوندن عمر تلف كردنه

  3. sara می‌گوید:

    فهمیدم!
    مامانم گف کارشناسی ارشد. آره؟

    فهمیدی یا مامانت گفت!!!! آره همون که مامانت گفت، برام به درگاه خدایان کوه اُلمپ دعا کن بلکه قبول شیم (؛

  4. sara می‌گوید:

    کنکور؟
    کنکور چی؟

    همون که مامانت گفته، حالا خوبه نوشتیم کنکور چی بوده ها!!!

  5. sara می‌گوید:

    اول!

    خداییش سارا اگه تو نبودی کی اینجا اول میشد؟؟ هیچکی (:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.